تاریخ شمار اتفاقات خوب دوران من :

8 بهمن 90 : اولین باری که بی بی چکم مثبت شد...

10 بهمن 90 : اولین آزمایش بارداری  که نتیجه 50 رو در بر داشت...

16 بهمن 90 : دومین آزمایش بارداری با نتیجه 450 ...

10 اسفند 90 : اولین سونوگرافی که نی نی نخود رو دیدیم...

14 فروردین 91 : دومین سونوگرافی که تمام اجزای بدن نی نی رو دیدیم...

30 فروردین 91 : سومین سونوگرافی که سر تکون دادن نی نی رو دیدیم و اونجا بهمون گفتم احتمالا نی نی دختره... وزن نینی 106 گرم... ( 15 هفته تمام )

 16 اردیبهشت 91 : چهارمین سونوگرافی که تکون دست و پاهای نی نی رو دیدیم.. من و مامانم ... به خاطر جوشهای روی شکمم رفته بودیم دکتر ... اونجا دکتر گفت جنسیت نی نی معلوم نیست!...

25 اردیبهشت 91 : اولین تکون تو ...

2 خرداد 91 : اولین تکون واضح نی نی ناز ما ...

17 خرداد 91 : جنسیت نینی نامعلوم ...(اون تيكه كه بايد معلوم بود افتاد دقيق پشت ناف من و اينجوري شد كه باز هم هويت كوچولوي ما نامعلوم موند!!) ... وزن نینی 556 گرم ... ( 22 هفته تمام )

10 تیر 91 : نینی ما دخملی شد ... وزن نینی 843 گرم ( 25 هفته و 3 روز )...

1 مرداد 91 : واکسن توام بزرگسال به مامانی تزریق شد...

10 مرداد 91 : آمپول رگام به مامانی تزریق شد...

31 مرداد 91 : نیلیا سر به زیر ... وزن 2400 گرم...

28 شهریور 91 : نیلیا هنوز سر به زیر ... وزن 3105 گرم... به آخرها نزدیک می شویم...

12 مهر 91 ( 9:45 صبح ) : تولد نیلیای مامان...

30 مهر 91 : نیلیای 18 روزه...وزن با لباس 4100 ...

14 آبان 91 : نیلیا 1 ماه و 2 روزه... وزن 4600 .. قد 55 ... دور سر 37.5... اولین باری که تونست در برابر اقو گفتن دیگران جواب بده به طور واضح...

12 آذر 91 : نیلیا  2 ماهه... وزن 5350 ... قد 57 ... دور سر 39 ... چند وقتی هست که پاهاشو فشار میآره به جایی و پشتی حرکت میکنه... توجهش به تلویزیون الان 3 هفته هست زیاد شده!

17 آذر 91 : وقتی تو بغل میشینه سعی میکنه سر و شونشو بالا بگیره... دراز کش نمونه...

12 دی 91 : وزن با لباس 6700 ( لباس کاموایی ) ... قد 60.5 ... دور سر 41.5 ...

14 دی 91 : اولین باری که تونست دستاشو به هم برسونه ( تاریخ حدودی ! )...

16 دی 91 : اولین قهقهه دخترم...

21 دی 91 : اولین تا تای نیلیا!...

1 بهمن 91 : اولین غلت نیلیا...

3 بهمن 91: صداغی س و ز وقتی زبونت بین لبهاته!

8 بهمن 91: میتونی رو کیبورد بزنی!...

10 بهمن 91 : آغاز غذای کمکی نیلیا...

12 بهمن 91 : واکسن 4 ماهگی نیلیا... وزن 7400 با لباس ... قد 64 و دور سر 41.5 ...

3 اسفند 91 : اولین سینه خیز های خوب...

7 اسفند 91 : اولین باری که تونستی بگی " بَ بَ "...

12 اسفند 91 : 5 ماهگی دختر نازم...وزن 7800 و قد 66 ...

13 اسفند 91 : اولین روروئک سواری ...

21 اسفند 91 : اولین باری که تونست چهار دست و پا بایسته...

14 فروردین 92 : اولین گام چار دست و پا..

17 فروردین 92 : واکسن 6 ماهگی تزریق شد.. وزن 8500 و قد 68 و دور سر 44 ... اولین باری که تونست به تنهایی بشینه...

21 فروردین 92 : سعی میکنه اجسام رو بگیره و به کمکشون بایسته... میتونه به راحتی از متکا و آدم عبور کنه!!

12 اردیبهشت92 : 7 ماهگی گلم... با وزن 8900 و قد 70 و دور سر 45... میتونه خیلی راحت با گرفتن اجسام بایسته...

16 اردیبهشت 92 : میتونه با گرفتن اجسام باسیته و راه بره...

27 اردیبهشت 92 : شروع به تمرین برای صحبت کردن کرده...  د د و اگه و آبه میگه...

12 خرداد 92 : 8 ماهگی...وزن 9200...  میگه "جوجو" و "ما ما "...

18 خرداد 92 : بای بای میکنه..

31 خرداد 92 : بدون کمک در حد 2-3 ثانیه میایسته...

9 تیر 92 : آغاز دس دسی...

12  تیر 92 : نیلیا 9 ماهه... وزن 9450 .. قد 73 و دور سر 45(؟) ...

28  تیر 92 : اولین قدم رو برداشت...

30 تیر92 : با دهنش صدای کلیک در میآره ...

3 مرداد 92 : اولین باری که صدای برخورد دندونهاشو با لیوان شنیدم...

17 دی 92 : تونست ماست رو تو قاشق خودش بخوره بی اینکه بریزه..

17 فروردین 93 : چکاپ 18 ماهگی به همراه 3 تا واکسن ... وزن : 11700 و قد 83 ...

2 اردیبهشت 93 : اولین باری که وقتی جیش داشت قبل زندش بهم گفت جیش!

1 خرداد 93 : جمله کوتاه گفتن رو شروع کرد..

31 خرداد 93 : اولین شبی که مسواک زد..

6 مرداد 93 : قطع شیر قبل خواب...

 2 مهر 93 : آخرین شیر ...

2 آبان 94 : بی بی چک مثبت... (روز عاشورا )

30 آبان 94 : نینی تو دلی 8 هفته و 3 روزه با طول 1.5 سانت!

21 دی 94 : نینی تو دلی 15 هفته با دور سر 114 !

22 دی 94 : آغاز تکون های مداوم نینی بعد هر بار غذا خوردن

1 اسفند 94 : نینی 21 هفته 1روز ( سن سونو21 هفته 6 روز ) وزن 447 و تایید پسر بودنش!

5 تیر 95 : تولد هامون




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 10 / 4 / 1395 | 12:22 قبل از ظهر | نویسنده : ساحل |

اینم گل پسرم "هامون" 

که 5 تیر ساعت 1.35 ظهر با وزن 3480 دنیا اومد...




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 10 / 4 / 1395 | 12:20 قبل از ظهر | نویسنده : ساحل |

هفته دیگه این موقع گل پسری " هامون " تو بغل من و باباشه....

روزای آخر....

خیلی خوبه ولی حیف که تموم میشه...

نیلیا گلم هم خیلی کم موند تا بغل کردن عروسک کوچولوش... داداشش...

سلامت باشن هر دو تا کوچولوهام......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 29 / 3 / 1395 | 10:57 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل |

سلام بر همگی!!....

گفته بودم که نینی دوممون پسره... اسم این گل پسرمون رو گذاشتیم " هامون " 

هامون گل الان حدودا 30 هفته تمامه که تو دل منه و تقریبا دو ماهی به تولدش باقی مونده که قراره همکاری کنه و فیکس حداقل دو ماه بمونه اون تو... تا مامان امتحانای خردادشو بده...

از اولی خودمون بگیم.. نیلیا خانوم که یک مدتی همکاری کرده بود و رفته بود تو اطاق خودش لالا کنه دوباره برگشت خورد تو اطاق ما ... تخت اطاق مهمان رو هم آوردیم براش تا تخت قبلیش بشه تخت نوزادی جناب آقای هامون ! و به این شیوه شد که قراره اطاق ما تخت 4 نفره بشه!! بقیش هم در همین حد که بریم تو اطاق و بیرون بیاییم!

نیلیا خیلی عاشق داداششه..فعلا تو شکمم که اینطور از ظواهر بر میآد چون خانوم خانوما اجازه نمیده کسی دست به شکمم بزنه و خودش میآد بوسش میکنه و پف میکنه تو شکمم...

گل پسری هم خیلی فعاله ماشالله و اکثر اوقات در حال لگد پرانیه... 

شنبه که فردا باشه قراره برم سونو گرافی ببینم این فسقل خان چند کیلو شده!!

1 اردیبهشت هم روگاممو زدم که فعلا جاش نمونده به لطف خدا..این از سومین رگامم تو طول زندگیم!

دیگه نمیدونم چی بگم..

اینم یه عکس از نیلیا که دیروز تو جنگل ازش گرفتم:




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 / 2 / 1395 | 11:06 قبل از ظهر | نویسنده : ساحل |

بالاخره این نینی عزیزمون هم راز دلش (!) رو فاش کرد و بعد از یک سونو گرافی 10 دقیقه ای و با تلاش دکتر عزیز پاهاشو باز کرد و فهمیدیم که قراره نیلیا صاحب یک داداش کوچولو بشه...

مبارکمون باشه!!!!!!!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 5 / 12 / 1394 | 10:23 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل |

سلام...

الان تو ماه چهارمم و تکون های نینی هم 2-3 روزه مداوم شده...

دکتر که رفته بودم احتمال داد دختر باشه ولی با اطمینان نگفت..

حالا یک گل تو دلم دارم یک گل تو خونم که هر دو تا تو قلبمن...

دوستتون دارم.......




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 23 / 10 / 1394 | 4:21 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل |

نیلیای مامان..

داری آبجی بزرگه میشی..

یک نینی تو دلمه که وقتی دنیا بیاد تو میشی خواهر بزرگه...

فعلا که از این بابت گاهی خوشحالی و گاهی اصلا قبول نمیکنی که هست..

سخته باور کنی وقتی شکمم هنوز کوچیکه ولی......

خدایا مراقب دو تا کوچولوهام باش...

چه حس خوبیه مادر دو تا کوچولو باشی....




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 8 / 9 / 1394 | 5:30 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل |




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 9 / 4 / 1394 | 12:44 قبل از ظهر | نویسنده : ساحل |

سلام

خیلی وقته ننوشتم..خیلی چیزا تو دخترم پیشرفت کرده..مثلا 1 ماهه دیگه خودش جیششو میگه..جملات با حداقل 4-5 کلمه میسازه..نتیجه گیری میکنه..دلیل میسازه..مخالفت میکنه..6 تا نگو بلده..وقتی از روی کتاب کودکان نگاه کردم خیلی زیادی جلوتر از سنشه..امیدوارم سلامت باشه فقط.. رشد ذهنی بالاخره اتفاق میافته..

دوستت دارم مامان...این 3امین عید با هممون بود هر چند تو خواب بودی..تا 1 بیشتر نتوسنیتی بیدار بمونی بعدش عصبی شده بودی..عکسها رو هم قبل عید گرفیم!!

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 1 / 1 / 1394 | 10:46 قبل از ظهر | نویسنده : ساحل |




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 6 / 9 / 1393 | 2:41 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل |




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 13 / 7 / 1393 | 11:01 قبل از ظهر | نویسنده : ساحل |

سلام گلم...

خیلی وقته ننوشتم...

اما امروز به مناسبت اینکه میخوام شیر رو ازت بگیرم میخوام بنویسم...

صبح آخرین وعده شیرو خوردی و بعدش سر سینه هامو چسب زخم زدم... بعد از ظهر که اومدی سراغ جوجو بهت گفتم که جوجو زخم شده ... تو گفتی ببینیم و وقتی بهت نشون دادم و گفتم آی درد میآد تو فتی " پیف..جوجو بو شوده... " اینجوری شد که تا الان که شب شده و خوابیدی شیر نخوردی...اگه فردا صبح هم برخورد خوبی داشته باشی نشون میده که ترسیدن من از از شیر گرفتنت بی مورد بود... شیر صبح یک خورده کارش سخته چون بدون خوردنش پا نمیشدی!

از این روزهات بگم... کلی شعر حفظی... مثل : سلطان قلب ها ، کی اشکاتو پاک میکنه ، آقا پلیسه ، توپولویم توپولو ، توپ سفیدم ، لالایی ( مال برنامه رنگین کمان ) ، شلپ شلوپ آبتنی ( مال برنامه رنگین کمان ) ، صد دانه یاقوت (4 بیت اولشو ) ، باز باران با ترانه ( همون 2-3 خط اولشو چون تازه شروع کردم به جای ترانه خوندن موقع لالاییت از شعر های اصیل فارسی خوندن ) ...

چند روزی هست که آنیسا اومده و دو تایی آتیش میسوزونین... وقتی تصمیم میگیرین که برین رو تخت "بپر بپر " و دعواتون میکنم تو هم آنیسا رو دعوا میکنی که بپر بپر نه !!

خیلی قشنگ با هم صحبت میکنین و برای هم نقشه میکشین ولی هنوز هم گاهی سر وسایلتون دعوا می افتین ولی آخرش بازم میخندید...

دوچرخه سواری که دیگه فوت آب شدی و نیاز به مزاقبت دائم ما نداری البته نمیزارم هنوز بدون حضور من سواری کنی چون یک وقتایی حواست نیست شاید از پله حیاط بیفتی...

غذا خوردنت هم خوبه تغییری نکرده..هنوز از آش و غذاهای آبکمی گریزونی و عاشق پلو و نون ... کباب هم دوست داری و من اکثرا خورشت و پلو رو جدا بهت میدم چون همیشه یکی خورده میشه و یکی خیر!!

یک ماجرای جالب امروز بود!! میخواستیم بریم بازار و تو اومدی به بابات میگی "بابا پول بده بزارم تو جیب" و من و بابات از خنده مردیم... بابا بهت پول داد و تو تا کردی و با کمک بابا گزاشتیش تو جیبت...

اینجا هم داری تو آبشار گنجنامه همدان آب بازی میکنی !!

 

دیگه اینکه عاشق 3-4 تا سی دی بچگونه ای که برات خریدیم شدی در حدی که همشون خش گرفتن و دیگه نمیخونن!! خودت دستگاه رو روشن میکنی و سی دی رو عوض میکنی و بعد "PLAY" میزنی و میزاری بخونه البته هنوز نمیتونی تنظیمات تلویزیون رو بدون کمک ما انجام بدی...

گوشیمو هم پترن گذاشتم که حداقل هر بار خواستی استفاده کنی بدون دستته ! عاشق "پو" هستی ... یک سری دیگه برنامه هم نصب کردم برات مثلا صدای حیوانات که اونها رو هم دوست داری ...

گاهی هم با گوشی میری تو موزیک پلیر و برای خودت آهنگ میزاری...چند تا از آهنگ های انگلیسیم رو هم اولشو میخونی همراهش مخصوصا " Break it down" مال lea michele ...

خلاصه دلبر شدی و دلبری میکنی... خیلی وقت هم هست تو دفترت ننوشتم..فردا باید بنویسم... مطالب وبلاگت خیلی شده !!

دوستت دارم گل مامان...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 / 7 / 1393 | 11:08 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل |

فقط به ساعتی که این پستو میزارم نگاه کنین !!

8.5 صبحه الان و دختره به باباش میگه :" بستنی هست ؟؟"

بهش میگیم نه مامان...بستنی تموم شد !

دختره :" پاشو بابا ، بستنی بخر..."

به هر ترتیبی هست باباشو بلند میکنه و لباس میپوشه...

بعد میگه:" بستنی توت فرنگی بخر."

وقتی باباش راه میافته دختره زودتر دم در حاضره و میگه :" منم میآم."

 

اینه ماجرای امروز صبحمون و شیرین زبونی های نیلیا خانوممون!!




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 / 5 / 1393 | 8:47 قبل از ظهر | نویسنده : ساحل |

سلام...

فعلا قبل خواب اینو بنویسم!!

از اولین روز شوال یعنی از روز عید فطر که میشه 6 مرداد شب ها به نیلیا جونم شیر ندادم... میخوام پله پله جلو برم چون میبینم که وابستگیش به شیر خیلی زیاده و یکهو قطع کردنش سخته... فعلا تا امشب هم خوب بود... قبلش سیرش میکنم و لالایی میخونم و میخوابه...

مرحله بعد قطع کردن شیر موقع بیدار شدنشه چون این یکی از شیر شب هم سختتره... چون تا زمانی که شیر نخوره چشاشو باز نمیکنه صبح ها...

خدا رو شکر دیگه تو حرف زدنش هم کم نمیزاره..کامل میتونه یک مکالمه رو باهات داشته باشه اونم با جملاتی که همیشه فاعل و مفعول هم میتونن داشته باشن و گاهی استباط هایی میکنه از حرفهاش که ما حتی توش میمونیم .. مثلا میره زیر پنکه میگه خنک بشم... ماشالله.... خوم چشمش نزنم خوبه... چون در این یکی زمینه خیلی هوشه و درکش خیلی خوبه...

خیلی هم مستقله و دوست داره کارهاشو خودش انجام بدم... اکثرا سر لباس پوشیدنش برنامه داریم... اولش نمیزاه لباس بپوشیم بعد هم نمیزاره "ما" لباس بپوشونیمش و قبل هر جایی رفتن حداقل نیم ساعتی درگیر خانوم خانومهاییم...

فعلا برم بخوابم... چون ساعت 8.5 فردا بیداره !!

پینوشت : تقریبا از 6-7 مرداد خودش میتونه رو دوچرخه بشینه و در حد نیم متری پا بزنه... هنوز قدش به پدال کامل نمیرسه و نیم پدال پا میزنه!!




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 9 / 5 / 1393 | 11:53 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل |

عزیز دلم...

الان با یک معصومیتی تو تخت کنار من خوابیدی و تا احتمالا نیم ساعت دیگه با انرژی بیدار میشی تا حسابی اعصابمو به هم بریزی و شیطنت کنی !

بزار از کارهات بنویسم اول!

- حرف زدننت!... هر چی بگم کم گفتم..ماشالله ... سر و زبون داری بیا و ببین!.... 4-5 تا شعر بلدی و جدیدا بدون کمک حداقل 2-3 جملشونو میگی... مثلا " زنبورک طلایی .. نیش ، بلایی ... پاشو بهاره ... گل واشده دوباره " رو میخونی... "منم منم بزبزه ها " رو میگی ... چند تا شعر دیگه رو با کمک ما تا آخرش میخونی... مثلا کلمات کلیدی و گاهی هم یک عبارت گنده رو خودت میگی... دایره لغات که دیگه نداری کلا دیکشنری شدی واسه خودت... از رنگ ها فقط دو تا رنگ "قرمز " و " آبی " رو میشناسی اونم احتمالا!

-غذا خوردنت که طبق معمول اکثرا گیر داره..اونم به خاطر اینه که هنوز شیر منو میخوری... ولی معمولا شبها شیر نمیخوری و خوب میخوابی! میخوام احتمالا 1 ماه دیگه از شیر بگیرمت..ببینم چطور میشه اونم تویی که وابسته به شیرمی و دست خودت باشه هیچی جز اونو نمیخوری!

مثل اینکه داری بیدار میشی...

بقیشو بعد مینویسم...

اینم علی الحساب عکس:

عروس کوچک تو عروسی عموش...




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 13 / 4 / 1393 | 1:41 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل |

دختر گلم...

خیلی وقته ننوشتم چون نمیدونم شاید حوصله نوشتن نداشتم!

اما الان این ساعت شب وقتی تو تو تختت خوابیدی حس نوشتن دارم و میخوام یک ری نکگاتی که جدیدا اتفاق افتاده رو بنویسم! بعدا شاید تو دفترت!

- پوشکت رو کامل گرفتیم! .. وقتایی که بازار میریم ولی گاها میپوشم چون هنوز در اون حد توانا نشدی که خودتو نگه داری و گاهی هم یادت میره که بگی جیش داری ولی تو خونه و وقتایی که با ماشین بیرون میریم کلا نمیپوشم تنت.. بهترین زمان بود چون تو این گرما راحت شدی!

- اول خرداد شروع کردی به گفتن جملات کوتاه . الان که 20 روزی از اون روز میگذره روز به روز پیشرفت میکنی ... جملاتت مثلا اینهاست : " پاشو ، بیا . " .. " باطری ، نیست " و 2 کلمه ای ها ... گاهی هم با گفتن اسمهامون ( من و بابات ) سه کلمه ای میکنی : " نیما ، پاشو بیا ! "

دایره لغات که دیگه دایره نیست و کتابه تقریبا همه کلماتی که میبینی و میشوی رو بلدی اکثرشون هم با معنی... یک سری کلمات رو هنوز نمیتونی درست بگی ولی ما حرفتو میفهمیم.. مثلا : " ششتت ( شکست ) ، اختاد ( افتاد ) ، تم تم ( تموم کردم ) "

شعر هم میخونیییییی ... چند روزه بلبل شدی و گاهی که کسی بهت کار نداره همون شعرهایی که ما باید همراهت بخونیم و تو بعضی کلماتشو میگی رو خودت تقریبا 2-3 جملشو میخونی پیش خودت و ما کیف میکنیم... مثلا عاشق شعر های " خورشید خانوم آفتاب کن / یخ زمینو آب کن / مجمر نورو بردار / بیا و شب رو خواب کن " ، " شبا که ما خوابیدیم / آقا پلیسه بیداره / ما خواب خوش میبینیم / او مشغول شکاره " هستی...

- نقاشی میکشی! 1-2 هفته ای هست که کاغذ میآری و شروع میکنی به خط خطی کردن.... اوایل فقط خط بودن ولی جدیدا دایره هم میکشی... عاشق اینی که " چشم چشم دو ابرو " رو بخونی و بکشی ... البته فعلا هنوز نتونستی آدم بکشی و گاهی میآی که ما برات بکشیم...

مثلا تا خودکار رو دستم میبینی میگی " چشم چشم " تا بهت خودکار رو ندم یا یک دفتر و کاغذ دیگه بهت ندم که بکشی ولم نمیکنی!

- تختتو جفت تخت خودم کردم و نرده وسطشو برداشتم...شب ها تو تخت خودت کنار من میخوابی ولی بینمون بالشت گذاشتم آخه همیشه می افتادی تو چاله بین دو تا تخت و شب ها هم راحت شدم...

- هنوز شیر مادر میخوری! میخواستم 20 ماهگی از شیر بگیرمت ولی دختر عمو زهرا گفت نگیری بهتره و برای خودش خوبه و فعلا تصمیم اینه که تا آخر شهریور بهت شیر بدم! ولی وابستگیت به شیرم خیلی زیاده و نگران اون روزیم که میخوام شیرو ازت بگیرم!

بازی کردن با بچه ها رو یاد گرفتی و با آنیسا خیلی قشنگ بازی میکنی... اینم شاهدش که دو تایی مشغول خوردن پفیلا بودین :

دیگه دیگه ...

چی بگم از این روزهات ؟؟

- غذا خوردنت ! عالی نیست ولی بالا و پایین داره..یک روز خوب میخوری و یک روز اصلا به غیر شیرم هیچی نمیخوری! فعلا روزی 1.5 سی سی سانستول آهن دار بهت میدم کمبود آهن و ویتامین نگیری! ... ولی یک چیز رو میدونم ! تو عاشق بستنی هستی! حالا هر نوعش ! چون خودم پریروز یک مقدار شیر و توت فرنگی و تمشک و شکر رو با هم مخلوط کردم به صورت غلیظ بعد ریختم تو ظرف بستنی و گذاشتم فریزر.. حالا عاشق اونی! تو بودی میوه به زور میخوردی ؟!

ایام امتحاناته و بعدش هم عروسی عموت... لباسهای تو خریده شده و لباس های من هم آمادن...

انشالله عروسی خوبی داشته باشیم...

مامان به قربون عروس کوچولوش...

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 / 3 / 1393 | 11:34 بعد از ظهر | نویسنده : ساحل |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد