نیلیانیلیا، تا این لحظه: 14 سال و 19 روز سن داره
هامونهامون، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

روزهای خوبی که خواهم داشت...

لباس سیسمونی95% تموم میشه!

لباس هاتم خریدش تموم شد!... فقط یک دونه آستین بلند سایز 3-6 ماه + دو تا سرهمی کاپشنی اگه تونستم پیدا کنم + جوراب واسه 3-6 و 0-3 ماهگیت ...باید بگیرم که دیگه تکمیل بشه خرید لباس ها ... امروز با کلی خوشحالی برات این لباس ها رو گرفتم.. ببخش مامانی... من نمیخوام خیلی هزینه کنم برای لباس خونگیت...بعدا که معلوم بشه تو چی هستی واست یه چند دست لباس خوشگل بیرونی هم میگیرم عزیزم... این زیر دکمه دارات : این بلوز و شلوار ستت: این ها هم دو تابلوز آستین بلند برات که تو زمستون سرما نخوری:   فقط خدا کنه اون قدر تپلییییییی نباشی که این لباس ها اندازت بشه که تو خوشگل خودمو توشون ببینم و لذت ببرم عیز دلم.. فقط یه نکته ای خنده د...
23 خرداد 1391

بابایی تکونتو دید...امتحانم تموم شد...

سلام عزیز دلم... 2 روز پیش یعنی 21 خرداد سر ظهر تکون هات شروع شد.. من و مامان بزرگت رو تخت خونشون دراز کشیده بودیم... مامن بزرگ جونت هم که زوم کرد رو شکم مامانی.... عاقبت تونست تکون خوشگل مامان رو حس کنه... بابایی که سر ظهر اومد حسودیش گرفت... واسه همین مامانی خربزه خورد و دراز کشید... تو بعد از کلی ضربه های ریز بالاخره تکونی خوردی که بابایی هم تونست ببینه... خلاصه اینکه تکون هات واضح شد عزیزممممم........ خیلی ای روزها تکون هات زیاد شده..یا نه واضح شده..احتمالا قبلا هم تکون میخوردی ولی مامانی حس نمیکرد...آره ناناز مامان ؟ خیلی بهم خوش میگذره وقتی میبینم تو تو شکمم تکون میخوری... یه چیز دیگه اینکه وقتی قند های مصنوعی میخورم معدم داغ م...
23 خرداد 1391

رخ نمایی

سلام دل مخفی مامان... فکر کن..امروز با کلی استرس و خوشحالی بعد از خوردن آش دندونی دختر خاله ات ( نی نی دختر خاله مامان ) رفتیم که تو رو ببینیم... دکتر هی این طرفی کرد مامانو هی اون طرفی بعدشم با خنده گفت باسن مبارک عزیز دل مامان و بابا افتاده پشت ناف مامان و بنابراین 3-4 خط سیاه رنگ روی کوچولو افتاده... نمیشه دید که جنسیت نینی چیه... فکر کن حالا مامانی شوک که 5 ماه من تموم شد هنوز معلوم نیست ؟ خلاصه ما هنوز سرکاریم و تو لذت ببر که هنوز میتونی ما رو دور اون انگشت کوچولوت بچرخونی... فکر کن... کل خانواده بودن هنوز مهمانی خونه خاله... همه چشا به دهن مامان بزرگ که مامکان بزرگ گفت معلوم نیست!! ... خوب ما رو گذاشتی سر کار .... خلاصه از چیزای دیگه ...
18 خرداد 1391

باز هم خرید!...

سلام کوچولوی مامان... امروز چند روزه تکونهات کم شده ... خیالم راحته که سالمی آخه با سونو کیت صدای قلب ناز و اون طپش های تند رو شنیدم... امروز با مامان بزرگ و بابابزرگ بودیم بیرون... بابایی سر کار بود و حوصله ما هم سر رفته بود... رفتیم برای تو ناناز مامان هم خرید کردیم... خیلی لذت بخشه خریدی که برای تو میکنیم ... اینم خریدای امروزمون : این دو تا زیر دکمه دار سایز 1 واسه تو :   این هم یک دونه سرهمی سایز 2 واسه گلکم .. من عاشق رنگش شدم:   اینم یک دست بلوز و شلوار سایز 1 واسه تو گلم... خوشت میآد ؟: خلاصه که امروز زدیم سیم آخر.. البته یه 4-5 دستی باز مونده که باید بخریم ... اونم فرصت هست... قراره این هفته چهارش...
12 خرداد 1391

لالایی

عشق مادر سلام... الان داری تو شکم مامانی بالا و پایین میری... تکون هات امروز خیلی واضح تر شده ... همون طوری که حس میکنم شکم من هم امروز بزرگتر شده ... الان داریم به آهنگ های لالایی گوش میدیم... اولیش گل بیتای داریوش ... که اولین بار طعم مادر شدن رو با این آهنگ درک کردم... : http://www.wikiseda.ir/track.php?id=1536 دومیش لالایی دریا دادور ... و سومیش هم باز از داریوش تصویر یک رویا ... مامانی الان چند وقته به اون درجه ای از عشق رسیدم نسبت بهت که حس میکنم تو تیکه ای از قلب منی ... هر تکونت ... هر تیر کشیدن دلم .. هر سانتی که شکمم بزرگ میشه و باعث میشه بچه های دانشگاه بهم بگن چاق شدی ها ... برام لذت بخشه... چون این معجزه بودن تو رو نشون ...
7 خرداد 1391

تکون هات واضح میشه!!

سلام هستی مامان.... دیروز یعنی 2 خرداد 91 تو تکونی خوردی که من میتونستم قسم بخورم خودتی.. تا حالا تکون هات مثل پرش ماهی بود ولی این یکی مثل افتادن سنگ توی آب بود ... خیلییییییییی کیف داشت ... توی اتوبوس منتظر حرکت به سمت دانشگاه بودم که این تکون ناز تو رو حس کردم ... سریع به ببایی زنگ زدم و گفتم... از اون به بعد گاهی تکون های مثل پرشت رو حس میکنم ... دیشب هم دوباره از همین تکون های خوشگل خوردی... الانم فکر کنم بیدار شدی چون زیر دلمو یه چیزی لرزوند و فعلا میتونم تفاوت قائل بشم بین تو و روده هام!! ناز مامانی... راستی شب اول خرداد هم یه باز دیگه صدای قلب نازتو شنیدیم.. این بار با صدای بلنتری تالاپ تلوپ میکرد و خیلی دنبالش نگشتم.. همین که سو...
3 خرداد 1391

نی نی ما تکان میخورد...

سلام هستی مامان... دیروز 4 ماه و 9 روزت بود... برعکس تصور مامان مامانی که میگفت باید یک روز قبلش تکون بخوری ( شایدم خوردی مامانی نفهمید! ) دیروز موقع نهار تکونتو حس کردم... یه تکون خیلی ظریف که مثل پرش پلک آدمه سمت چپ دلم... فهمیدم تو هستی چون بلافاصله تکون دومت رو خوردی... ولی مامانی شروع تکون هات همون 15 هفته تمام بود... آخه اون روز هم همین حسو داشتم.. از دیروز تا حالا هر 5-6 ساعت یک بار تکونت رو حس میکنم... خیلی کیف میده ولی منتظر محکم تراشم.... هنوز زور نداری ها فسقلی مامان!... خلاصه که گاهی اعلام وجود میکنی به مامانی و مامانی خیالش راحت میشه که جات خوبه... امیدوارم تا چند هفته دیگه که من و بابایی قرار گذاشتیم بریم سونو ببی...
26 ارديبهشت 1391