نیلیانیلیا، تا این لحظه: 14 سال و 19 روز سن داره
هامونهامون، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

روزهای خوبی که خواهم داشت...

نیلیای من

سلاااااااام....... بالاخره دیروز روی ماهتو دیدم... این عکست:   دختر نازم تو با وزن 3600 ، قد 51 سانت و دور سر 35.5 سانتی متر روز 12 مهر ساعت حدودا 9:45 دقیقه صبح به دنیا اومدی... در مورد زایمانم بعدا مینویسم..فعلا خیلی درد تو بخیه هام دارم... قربونت مامانی.... ...
13 مهر 1391

آخرین حرفها با نیلیا...

سلام گل مامان... میخوام تیکه تیکه برات از حس و حال روز آخر بنویسم... بعدم این مطلبو پرینت میگیرم و میزارم تو دفترچه ای که اون تو هم برات مینویسم...    3.35 سه شنبه 11 مهر عزیز دلم ... خیلی استرس گرفتم... میترسم از فردا..از سلامتی تو... از همه اتفاق های بعد از زایمانم... از همه چیز... میدونم که قراره همه چیز خوب پیش بره... و فردا تو تو بغل من خواهی بود در حالی که دارم به چشمای خوشگلت نگاه میکنم و لذت میبرم.... 9 ماه تقریبا تو دل من رشد کردی و قد کشیدی.. تو همه ی حال و احوالت با من بودی.... هر جا که رفتم و هر کاری که کردم تو اون تو بودی... یار 9 ماهه من.... دلم برای اولین تکونت تنگ میشه وقتی از حس تو سرشاز شدم... دلم برای تکو...
12 مهر 1391

تاریخ تولد نیلیا جونم...

سلام گل دختر مامان... امروز آخرین ویزیت دکترمون بود... معاینه کرد ( یه خورده درد داشت ولی تحمل مامانی زیاده! )... گفت دهانه رحم 2-3 سانتی بازه و میتونه حتی امروز هم زایمان کنه... ولی تاریخ زایمان رو انداخت همون تاریخی که دوست داشتم... 12 مهر 91 چهارشنبه... قرار شد 8 صبح باشم بیمارستان شفا... گفت البته تا اون روز ممکنه دردت بگیره... اگه گرفت برو بیمارستان.... امیدوارم همه چیز طبق برناممون پیش بره... در مورد بیحسی و بیهوشی هم ازش پرسیدم..گفت بیهوشی واسه خودت بهتره بی حسی برای بچت بهتره.... هر کدوم دوست داشتی..گفت اگه غذا بخوری بی حست میکنیم اگه غذا نخوری و ناشتا باشی بی هوش... حالا یه 2 روزی وقت دارم فکرهامو بکنم... میدونم سلامتی...
9 مهر 1391

باز هم بی خبری!

سلام نیلیای مامان... امروز بودیم دکتر... باز هم این دکتر من تاریخ خاصی برای اومدن فرشتمون نداد!... از مامان پرسید که درد داره..مامانی گفت نه...گفت پس معاینه رو میزارم برای هفته بعد و اون موقع بهت تاریخ میدم... بهش گفتیم یعنی نمیشه بهمون زودتر نوبت زایمان اینا بدین...گفت وقتی مامانی اینقدر سرو مر و گنده نشسته واسه چی ؟!... این مشکلی نداره فعلا صبر کنین... خوابوندمون تو آب نمک!...هه.... مامان دارم کم کم نگران میشم که یه وقت خدای نکرده طوریت نشه... فقط یه چیزی مامان این هفته دکتر سه شنبه و چهارشنبه نیست یه وقت به سرت نزنه بیای.... البته دکتر میگفت نه بابا...این طوریش نمیشه! هه.... بزار همون موقعی که دکتر تعیین میکنه بعد معاینه (...
3 مهر 1391

شمارشی تا آخرین لحظات...

مامانی نازم سلام... دختر گلم چند روزه حس میکنم خیلی به دیدن روی ماهت نزدیک شدم..شاید مسخره به نظر بیاد چون هنوز توی 38 هفته هستم... ولی کمردردهایی که خیلی زیاد شده ، احساس سرت تو لگنم ( دقیقا میتونم بگم یه چیز گرد تو لگنمه ! ) که گاهی واسم پیش میآد ، ترشحات گاه و بیگاهم ، همه ی اینها نشونه ای از نزدیک شدن به موعد در آغوش کشیدن تو هست... امروز یک بار دیگه ساکت رو باز کردم و تو دو تا ساک یکی دم دستی و یکی پلوخوری(!) چیدمشون... چون مثل اینکه تو بیمارستان دیگه نمیشورنت و گاهی هم معلوم نیست سر لباس ها چی میآد... الان تو دلم مشغول شلوغ بازی هستی و با پاهای نازت به بالای دل مامانی فشار میاری... میدونی گل نازم خیلی این حرکاتت برام شیرینه ولی م...
31 شهريور 1391

بدون شرح

سونوی نیلیا : فعلا تاریخ زایمان همون 14 مهر!   امروز هم تولدم بود ! 22 سالم تموم شد:   ...
28 شهريور 1391

بانک خون بند ناف نیلیا

عسل مامان سلام... امروز بالاخره قرارداد بستیم... برای خون بند نافت ... موسسه رویان این امکان رو داده که سلولهای بنیادی بند نافت تا 20 سال ذخیره بشه که اگه یه وقت خدای نکرده خدای نکرده نیاز بهش پیدا بشه بتونیم راه حلی داشته باشیم... خیلی تحقیق کردیم ولی دیدیم به هزینش می ارزه... چون یه جورایی بیمه ای هست برای سلامتیت توی آینده... حدودا برامون 1150000 تومن وایساد .... هزینه سالانه 105 هزار تومن... خلاصه کلمن حاوی وسایل و ساک وسایل رو بهمون دادن که روز زایمانم همراهمون ببریم تا یک نفر مسئول بیاد برای خونگیری و بعد هم ارسال به تهران .... ببینیم چی میشه دخترکم... فردا که هیچی ، پس فردا 27 ام هم میخوایم بریم نازگم رو ببینیم.... کلی هیج...
25 شهريور 1391