نیلیانیلیا، تا این لحظه: 14 سال و 19 روز سن داره
هامونهامون، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

روزهای خوبی که خواهم داشت...

حرفهایی با نیلیا...

گل دخترم سلام... الان ساعت 10.5 شبه وبابایی خوابیده... آخه خسته شد امروز... امروز جو گیر شدیم رفتیم جنگل...ساعت 8 بیدار شدیم و وسایلو جمع کردیم و 3 تا خانواده ( ما و خانواده مامانی و خانواده بابایی ) با هم رفتیم... خوش گذشت بهم ولی عزیزم دیگه مامانی خیلی سنگین شده.... نا ندارم حتی از این پهلو به اون پهلو بشم... میدونی گل نازم فکر کنم وزنت داره خیلی به لگنم فشار میآره.... حتی وقتی میخوام بلند بشم هم برام غذابه... عیب نداره..تو سالم باش... حداکثر 25 روز دیگه تو بغل خودمی و دارم تو رو نوازش میکنم و لذت میبرم... دخترکم از این هفته ویزیت هامون هفتگی شده با دکترت... فردا ساعت 6.5 غروب نوبت داریم که بریم ببینیم دکترت چی میگه...هر باز وزن ...
19 شهريور 1391

نیلیای خونه ما

سلام دخترکم... چند وقتی بود استرس اینو داشتم که شیر نداشته باشم ولی دیشب 11 شهریور 91 تو سن 34 هفته و 3 روز  در کمال ناباوری سینه هام شیر افتاد و من کلی ذوق داشتم... داریم به شمارش معکوس میرسیم... البته اگه دکترم قبول کنه دقیقا یک ماه دیگه این موقع تو دنیا اومدی... و زندگی من و باباییتو غرق شادی میکنی... هر چند هنوزم حس میکنم تو تا اون موقع این تو نمیمونی...آخه خیلی شیطونی و حس میکنم تا میخواد تابستون تموم بشه میآی...نمیدونم دیگه...فعلا که ساک هامونو بستم که خیالم راحت باشه اگه یه وقت خواستی بیای نترسم و وسایلم رو همراهم ببرم... گل دختر مامان بابایی جدیدا داره غذاهای مقوی برام میگیره و میده بخورم و هی تکرار میکنه بخور واسه وزن گ...
12 شهريور 1391

سایل بهداشتی نیلیا خانوم...

سلام قند عسل مامان... امروز وسایل بهداشتیتو خریدم تا اونجا که یادم بود.. حالا باز فکر میکنم ببینم چی کم داری بگیرم برات... اول : دستمال مرطوب...البته به گفته دختر خاله مامانی ( که تو خاله صداش میکنی فدات بشم ) خیلی کاربرد نداره... نمیدونستم که!!....   دوم : پوشکت...که باز همون خاله جون میگه این مارک عطریه... خدا رو شکر فقط همین یک بسته خریدیم برات واسه روزای اول تو بیمارستان و خونه که باید تند تند عوض کنیم... برای بعدش برات گفته مولفیکس بگیرم که هم هزینش مناسبه هم کیفیتش در حد متوسطه...   سوم: شامپو سر چیکو و شامپو بدن مادر کر... خیلی گرون بود ولی مامانی... البته به قول خالت شاید واسه 6-9 ماهشون بسشون باشه...
2 شهريور 1391

نیلیای 33 هفته ای ما...

سلام عشششششششششق مامان.... خوبی نازدردونه من ؟ امروز 32 هفته و 6 روزت بود و فردا 33 هفتت تموم میشه... حدود 1.5 ماه دیگه تو بغلمی... رفتیم دکتر برای چکاب ... وزن مامانی نسبت به دو هفته قبل ثابت مونده بود... 97 کیلو.. خوب ماه رمضون بود و مامانی نهار و صبحانه میوه میخورد... فقط افطار میکرد!... خلاصه مامانی کلی خوشحال شد... از دکتر خواستیم سونو کنه تا ببینیم نیلیای ناز ما در چه حاله... سونو کرد... به مامانی گفت تو هفته 35 ای ؟ گفتم نه..فردا 33 ام تموم میشه..میگه رشد بچت یک هفته جلوتره انگاری...کلی من و بابایی ذوق زده شدیم که رشدت خیلی خوب بوده... بعد گفت سرت رو به پایینه ( خیلی مهم نبودا... مامانی ترسو هست..سزارین میخواد!)... گفت...
31 مرداد 1391

روگام مامان و بافتنی های دختر مامان

سلام عسل مامان... دیروز رفتیم آمپول رگام بخریم که داروخانه ها یا نداشتن یا بدون نامه قبول نمیکردن دولتی بدن..قیمت آزادش هم 70 تومن بود.. خلاصه قرار شد عمو جونت امروز بره هلال احمر نامه بگیره تا بتونیم بگیریمش... صبح رفت اونجا و روگام مامانی رو گرفت و آورد و منم بردم پیش دختر عمو زهرا و برام زدش..یه خورده درد داشت ولی خوب مجبوریم که بزنیم.. آخه گروه خون مامانی او منفی هست و گروه خون بابایی آ مثبت ... خلاصه آمپولو زدیم... چند وقت پیش هم بافت کلاه و پاپوش و شال گردنت تموم شد...این عکسش :   حالا مامانی تصمیم داره یه شلوار بندی برات ببافه... نازززززز منیییییی...... ببینم تا 2 ماه دیگه تموم میکنم یا نه ... این بود گزارش کار ام...
10 مرداد 1391

مامانی پر دردسر

دختر نازم سلام... امروز جواب آزمایشو گرفتم و اکویی هم که دکتر خانه بهداشت نوشته بود رفتم... اول اکو : ... دکتر گفت خوبه... فقط گفت یه جا از قلبم مادرزادی تنگه..البته شوهر دختر عموم که پرستار اونجاست میگفت این دکتر خیلی دقیق نیست... قراره بعدا از یک دکتر فوق تخصص اکو نوبت بگیره برام پیشش اکو کنم ببینم نظرش چیه... میگم اگه مادرزادی بود من تو بچگی که اکو کرده بودم باید نشون میداد دیگه...نه؟... بعدش آزمایش... قسمت قندش طبیعی بود... قبل خوردن گلوکز بدون ناشتایی 75 بودم و بعد 1 ساعت از خوردن 50 گرم گلوکز شد 133 ... خوب اصلا تکون نخوردم بعد گلوکز ... اما... دیدم نوشته گلبولهای سفید خونم بالاست..من و بابایی احتمال عفونت دادیم... بعد فکر کردم که من...
4 مرداد 1391

مامانی آزمایش میشه!!

سلام نیلیای مامان... من امروز بودم خانه بهداشت.... وزنم نسبت به ماه قبل 2 كيلو اضافه شد.. قبل باداري طبق ترازوي خانه بهداشتمون 91 بودم الان 96 ام.. نميدونم والله... طبق ترازوی خونمون وزنم خیلی اضافه نشده... کدومو باور کنم نمیدونم... خلاصه بهم گفتن چون BMI ام بالاست قند و نشاسته و گوشت قرمز نخورم يا خيلي كم بخورم... از يك طرف ميدونم كه گوشت قرمز باعث رشد جنين ميشه..خلاصه امروز كلي حرص خوردم... من که قدیم هم خیلی گوشت قرمز نمیخوردم.. ولی به قول بابایی قند خیلی میخورم که باید کمتر کنم و یه خورده رعایت کنم... بعدشم رفتم یه اطاق دیگه برام واكسن كزاز و ديفتري زد... گفت اگه تا 5 سال دیگه دوباره باردار شدی باید یک بار دیگه بزنی وگرنه میره ...
1 مرداد 1391